تبليغاتX
من و مسعود و ...

روزی چشم گفت:

من آنسوی این دره ها کوهی می بینم پوشیده در غباری لاجوردی .آیا زیبا نیست؟"گوش" شنید و هنگامیکه با دقت گوش فراداد گفت: اما کوه کجاست ؟آن را نمی شنوم.سپس "دست" به سخن آمد و گفت : بیهوده تلاش می کنم که آن را حس یا لمس نمایم نمیتوانم کوهی بیابم.و "بینی" گفت: کوهی وجود ندارد چون نمی توانم ببویمش.آنگاه چشم به سوی دیگر برگشت و همه با هم در مورد خیال باطل و عجیب چشم به سخن برآمدند و گفتند: برای چشم باید اتفاقی افتاده باشد.

                                                                    (جبران خلیل جبران)

+ نوشته شده در  بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 9 قبل از ظهر  توسط الهام | 
مثل چشمام بهش اعتماد دارم .از خودش بهتر میشناسمش .هرچی نباشه امسال ده ساله که از آشناییمون میگذره.آشنایی که قصه خنده داری داره که شاید یه روز تعریفش کنم.میدون رسالت ، صبح شنبه ۵ دی ۱۳۷۸و...خلاصه الان اینو میخواستم بگم که خیلی اخلاق ....دارم.فکر کنم از بس همه جا صحبت خیانته .تو فیلما ، تو وبلاگ ها و...منم همش به این مسعود بیچاره گیر میدم.خیلی کم پیش اومده تو این مدت دو سال عروسیمون که من تنها برم تهران .دو سه با ر اونم برای ماموریت اداری. ولی هر دفعه که میخوام برم عزا میگیرم.در صورتی که باید خوشحال باشم چون میرم پیش خانوادم.فردا هم باید برم ماموریت سه روز نیستم.دوباره اعصابم خورده.انگار دلهره دارم.خودمم دلیلش رو نمی دونم.احساس میکنم خیلی خیلی به مسعود وابسته ام.میدونم اشتباه میکنم.ولی چی کار کنم دیگه این وابستگی به وجود اومده و کاریش نمیشه کرد.امشب کلی کار دارم میخوام سه وعده غذا درست کنم که شوهر عزیزتر از جان تو این سه روز میل کنند.دلم براش تنگ میشه

+ نوشته شده در  بیستم اردیبهشت 1388ساعت 2 بعد از ظهر  توسط الهام | 
سلام به همه دوستان.سال نوی همتون البته با تاخیر فراوان مبارک.امروز دیگه به تنبلی غلبه کردم و اومدم سراغ وب لاگم.البته اگه بشه اسمش رو وب لاگ گذاشت .چی کار کنم به خدا سرم خیلی شلوغه .مردم اینقدر نقش پتروس فداکار رو تو اداره بازی کردم.آدم مظلوم همیشه سنگ زیرین آسیاب می شه.بگذریم.عید خیلی خیلی خوبی بود.چون مسعود امسال ۱۵ روز تعطیل بود و ما حسابی عقده چند سالمون رو خالی کردیم.یک ایرانگردی حسابی. اول تهران و بعد هم کاشان و اصفهان و خوانسار و محلات و مازندران و دوباره تهران.جای همتون خالی بود. قبل از عید توی اداره خیلی کار داشتم.یک جابه جایی کلی توی محل کارم  همراه با نقاشی و کف پوش و...الان تو اداره ام.ساعت حدود ۱: ۱۰ دقیقه است.من هنوز ساعت اتاقم رو جلو نبردم چون وقتی ساعت رو می بینم و می فهمم که یک ساعت عقبه کلی حال می کنم. هر روزی که بدونم مسعود میاد دنبالم از صبحش شارژم و دوست دارم سریعتر عصر بشه.مسعود اگه اضافه کار وایسه و ماشین هم برده باشه سر راه میاد دنبالم.نمی دونم من خیلی آدم کم توقعی  هستم یا اینکه دیگران هم همین طور هستن.مثلا همین که با مسعود یه بعد ازظهر جلوی تلویزیون یه پتو پهن کنیم و دوتا بالش روش و دراز بکشیم پای فوتبال و یا یک فیلم و تخمه بشکنیم و چایی و میوه بخوریم آخر خوشبختیه برام.نه اینکه زیاد هم تو خونه پیش هم نباشیم ها ولی خوب اینجوریم دیگه مسعودم اینجوری خیلی حال می کنه.حالا امروزم آخرین روز بازی های لیگه و منم یک استقلالی دو آتیشه و مسعود هم یک پرسپولیسی ۱۰ آتیشه. هر چند امروز قهرمانی ما در هاله ای از ابهام قرار داره اگه ذوب آهن ببازه  و اس اس هم ببره ما قهرمانیم وگرنه من امشب شام درست نمی کنم.خب دیگه برای امروز بسه یه وقت بهم فشار میاد.به امید قهرمانی استقلال.

تروتی ویک می گوید:

مایوس نباش زیرا ممکن است آخرین کلیدی که در جیب داری قفل را بگشاید.

+ نوشته شده در  ششم اردیبهشت 1388ساعت 1 بعد از ظهر  توسط الهام | 
يك ضرب المثل چيني ميگه :

نميتوانيم كاري كنيم كه مرغان غم بالاي سر ما پرواز

نكنند ، اما ميتوانيم كاري كنيم كه روي سر ما آشيانه

نسازند.

+ نوشته شده در  بیست و چهارم آذر 1387ساعت 1 بعد از ظهر  توسط الهام | 

ديروز مصادف با ۱۲ آذر تولدم بود.مامان و الناز که شب تولدم زنگ زدن.صبح اول وقت كاظم برام زنگ زد و كلي حرف زديم.کامران و الهام و آزیتا خواهر شوهرم هم زنگ زدن.بقیه دوستان هم با اس ام اس هایشان مستفیذمان کردند.بعدازظهر   مسعود اومد دنبالم منو گذاشت خونه و گفت كه ميره تعميرگاه ماشين رو يه نشون بده.وقتي ديدم دير كرده فهميدم كه رفته دنبال كادو براي من.بالاخره با كمي تاخير اومد.يك كيك گرفته بود و گل و يه ادكلن خوشبو.خيلي خوشحال شدم.راستي برام يك شمع ۹ و يك شمع ۲ خريده بود كه به نشانه عدد۲۹ بزاريم روي كيك.وقتي ياد سنم افتادم ناراحت شدم بهش گفتم تو هنوز نميدوني واسه يه خانوم نبايد شمع شماره اي بخري ؟ منم اونو نزاشتم روي كيك و قرار شد بزاريم واسه ۲ سالگي ني نيمون.(اگه خدا خواست و يه روزي ني ني دار شديم).چند تا عکس یادگاری گرفتیم وبعد از عكسها افتاديم به جون كيك و دمار از روزگارش در آورديم.شب هم چون حوصله بیرون رفتن نداشتیم زنگ زدیم برامون پیتزا آوردن.کلا شب خوبی بود.حیف که تنها بودیم.کاش خانواده هامون پیشمون بودن و میتونستیم به همین بهونه ها دور هم جمع بشیم  به هر حال:

نانازي من مرسي كه يك شب به ياد ماندني رو برام رقم زدي.مااااااااااااااچ

+ نوشته شده در  سیزدهم آذر 1387ساعت 11 قبل از ظهر  توسط الهام | 

سلام سلام.چقدر هوا گرم شده نه؟ رشت که اینطوریه.تهران هم که دیروز بارونی بود و امروز آفتابی.نه وقت میکنم درس بخونم و نه کار خاصی توی خونه انجام بدم.نمیدونم باید قدر این کاری رو که دارم بدونم یا نه.گاهی اوقات میگم کاش منم خانه دار بودم و صبح تا لنگ ظهر میخوابیدم ولی بعد میفهمم که من دو روز اگه تو خونه بمونم دیوونه میشم.بگذریم بالاخره پنجشنبه ظهر منو مسعود راه افتادیم به سمت تهران .اینقدر در طول هفته خوشحال و مهربون شده بودم که مسعود میگفت کاش همیشه فکر کنی که میخوای بری تهران.به نظر من هیچی لذت با خانواده و کنار پدر و مادر بودن رو نداره.واسه بابا یک کتاب گرفتم.واسه الناز هم که ۲۴ تولدش بود یک کارت هدیه ملت ۲۰۰۰۰تومانی.بعدازظهر پنجشنبه رسیدیم و شنبه ظهر هم راه افتادیم به سمت رشت.هرچند خیلی کم بود ولی بالاخره یک تجدید قوا بود واسمون.خالمو پسرش هم با ما اومدن .خاله تصمیم گرفته بیاد رشت زندگی کنه تا به دخترش که زنجانه نزدیک باشه. دیروز رفته بود دنبال خونه ولی جایی رو پیدا نکرد تا ببینیم امروز چی کار کرده.اگه بیاد اینجا منم ا ز تنهایی در میام.مخصوصا اگه بخوام بچه دار بشم یکی هست که وقتی میرم سر کار مراقب نی نی من باشه.خالم از وقتی که من دانشجو بودم و ازدواج هم نکرده بودم کلی واسه نی نی آینده من لباس بافته و دوخته.یک چمدون پر.میدونید هنر توی خانواده ما ذاتیه.ولی ما نسل جدید نمیدونم چرا اینقدر بی هنریم.البته میخوام از این به بعد اگر در امر آشپزی از خودم هنری در وکردم عکسش رو اینجا بزارم.۱۲ آذر ماه هم که تولدمهمسعود همیشه عابر بانکش دست منه و هیچ وقت از خودش پول جدا نداره.بیچاره وقتی میخواد برام کادو بخره دچار مشکل میشه.همیشه هم میگه بیا بریم برات کادو بخریم که من از این حرکت اینقدر متنفرم که نگو .چند وقت پیش به یکی از دوستاش یک مقدار پول قرض داده بود.منم هی گیر که چرا پولو پس نیمده(خیلی پستم نه؟).یه روز میخواستم از تو کارتن کتابهام که بالای یکی از کمدهاست کتاب بردارم که دیدم یه بسته پول اونجاست در لحظه اول ترسیدم فکر کردم مسعود از من یه چیزی رو قایم کرده ولی بلافاصله فهمیدم قضیه چیه .پسره پولو داده بود مسعودم نگه داشته بود واسه تولد من.منم شتر دیدی ندیدی.به مسعود گفتم میشه کارتن کتابای منو بیاری پایین .اونم کارتن رو آورد .چند ساعت بعد  توی هال داشتیم تلویزیون نگاه میکردیم که یه لحظه دیدم جیب شلوار گرمکنش قلمبه است اصلا حواسم نبود گفتم جیبت چرا قلمبه است که دیدم پولها رو از ترس من گذاشته تو جیبش .الهی من فدات شم که اینقدر سادست.میگه منو باش میخواستم این پولو همینطوری یک ماه دنبال خودم بکشونم.میگم آخه اینهمه جا چرا گذاشتی توی جیبت میگه همینکه من رفتم پولو گذاشتم بالای کمد از شانس ما تو دو دقیقه بعد اومدی گفتی میخوای کارتن کتابات رو برداری .راستش من این شوهرو باید بپرستم .مثل مسعود کم پیدا میشه.کارهایی رو که خیلی از مردا راحت انجام میدن و واسه خانمهاشون عادی شده عشق من حتی حرفش هم نمیزنه.خیلی نانازیه .من میمیرم براش.

+ نوشته شده در  چهارم آذر 1387ساعت 2 بعد از ظهر  توسط الهام | 
+ نوشته شده در  بیست و ششم آبان 1387ساعت 1 بعد از ظهر  توسط الهام | 

آرتوراش قهرمان افسانه ای تنیس هنگامیکه تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت با تزریق خون آلوده به بیماری ایدز مبتلا شد.طرفداران وی از سراسر جهان نامه های محبت آمیز برایش فرستادند.یکی از دوستان وی در نامه ای نوشته بود:چرا خدا تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرد؟ آرتوراش در پاسخ به این نامه چنین نوشت:در سرتاسر دنیا بیش ا ز ۵۰ میلیون کودک به بازی تنیس علاقه مند شده اند و شروع به آموزش میکنند.حدود پنج میلیون از آنها بازی را به خوبی فرا میگیرند.از میان آنها قریب ۵۰۰هزار نفر تنیس حرفه ای را می آموزند و شاید۵۰ هزار نفر در مسابقات شرکت میکنند.پنج هزار نفر به مسابقات تخصصی تر راه میابند و پنج نفر به مسابقات بین المللی ویمبلدون راه میابند و دو نفر به مسابقات نهایی راه می یابند .وقتی که من جام بهترین تنیس باز جهان را در دستهایم می فشردم هرگز نپرسیدم که خدایا چرا من؟و امروز که درد میکشم باز هم اجازه ندارم که از خدا بپرسم چرا من؟

+ نوشته شده در  پنجم آبان 1387ساعت 11 قبل از ظهر  توسط الهام | 

همیشه وقتی درس میخوندم عاشق این بودم که روی دفتر کتابام خطاطی کنم.تعریف از خود نباشه خطم بدک نیست .هم عاشق ادبیات و شعر بودم و هم عاشق خط.به خاطر همین وقتی کتابهای قدیمیمو ورق میزنم چیزهای جالبی به چشمم میخوره.راستش به هیچکس نگفتم ولی اینجا میگم که چند روزیه که شروع کردم به خوندن واسه ارشد.یک ساعت آخر کارم چون سرم خلوته و دیگه نای کار کردن ندارم رو اختصاص دادم به مطالعه.البته میدونم که این یک ساعت خیلی خیلی کمه ولی خب برای آغاز بد نیست.فعلا فقط زبان میخونم تا بعد به چیزهای دیگه برسه.آخه تو رشته ما زبان خیلی اهمیت داره.از این به بعد اگر به جمله های زیبا توی کتابهام برخوردم اینجا مینویسم.راستی یه چیز دیگه : قرار بود که ۲۴ آبان عروسیه محبوبه دختر دایی مسعود باشه.تالار رو هم رزرو کرده بودند.این خانواده خیلی خانواده خوب و آبروداری هستند.حتی وسیله های محبوبه رو هم چیده بودند و آماده عروسی بودند .منم دو روز پیش داشتم لباسهام و آماده میکردم که مادر شوهرم زنگ زد و گفت عروسی بهم خورده.من که اصلا باورم نمیشد.میگفت فهمیدن که داماد معتاده و کراک مصرف میکنه .میگفت توی خونشون عزاست .طفلی محبوبه رفته تو  اتاق و بیرون نمیاد .میگفت نمیدونی چه وسایلی واسش خریده بودن مبلمان چند میلیونی و فرشهای دست بافت و... .خیلی دلم سوخت بیچاره اصلا حقش نبود.اصلا حق خانوادش هم نبود.خیلی خانواده محترمی بودن حالا آبروشون همه جا رفت .باباش میگه فقط طلاق .امیدوارم خدا کمکشون کنه که این بحران رو پشت سر بزارن. حالا چند تا جمله زیبا:

این اصل را هرگز فراموش نکنید:

این ما هستیم که به دیگران می آموزیم چگونه با ما رفتار کنند.(وین دایر)

نمیتوانیم کاری کنیم که مرغان غم بالای سر ما پرواز نکنند .اما میتوانیم نگذاریم که روی سر ما آشیانه بسازند.(ضرب المثل چینی)

خداوند آزادی را آفرید و بشر بندگی را.

مردی که کوه را از میان برداشت کسی بود که شروع به برداشتن سنگهای ریزه کرد.

+ نوشته شده در  دوم آبان 1387ساعت 10 قبل از ظهر  توسط الهام | 

الان که در خدمتتونم یک عدد بانوی خوشبخت هستم که تمام اتفاقات دو روز پیش رو فراموش کردم.جونم براتون بگه دیروز همچین که داشتم آماده میشدم که از سر کار بیام خونه موبایل گرامی زنگ زد و آقای همسر گرامی تر اس ام اس دادن که من دارم میام دنبالت.منم در جواب فرمودم : من خودم میخوام برم.اونم گفت من تو راهم و دیگه من چیزی نگفتم.دیدم ساعت داره از ۴ میگذره دوباره خباثتم گل کرد و راه افتادم تو خیابون البته کوچه اداره ما اینقدر طولانیه که مطمئن بودم تا سر کوچه نرسیدم مسعود رو میبینم.به خاطر همین راه افتادم و همینطور هم شد.وسط راه دیدمشو بدون اینکه سلام کنم سوار شدم .نه مسعود حرفی زد و نه من.فقط متعجب شده بودم که چرا اینقدر آروم و با متانت رانندگی میکنه.سر کوچه خونمون که رسیدیم دیدم کوچه رو رد کرد ولی چیزی نگفتم .با خودم گفتم حتما میخواد بره شیرینی فروشی شیرینی بخره.شیرینی فروشی رو هم رد کرد. گفتم خب میخواد بنزین بزنه.پمپ بنزین رو که رد کرد وجدان خواب رفته من گفت : ها ااااااا الهام ! شیر مسعود داره میبردت گلسار برات کادو بخره.حسابی ذوق مرگ شده بودم.که دیدم کنار یک وسایل اسپرت ماشین نگه داشت و رفت پایین و بعدش هم با قفل پدال برگشت.نگو ماشینو برده بوده کفپوش بزنه قفل و جا گذاشته بوده .خلاصه من که حرفی نزدم برگشتیم خونه و رفتم دوباره توی رختخوابم که دیدم اس ام اس میده که من پشیمونم به خاطر رفتارم .بهت قول میدم این اخلاق ... کنار بذارم دیدی امروز چه خوب رانندگی کردم.در ضمن من خیلی گرسنمه.خلاصه این اس ام اس بازی ها ادامه داشت تا خلع سلاح کردن من و من دوباره مثل یک بانوی وظیفه شناس رفتم تو آشپزخانه و یک املتی درست کردم و با همسر جان نوش جان کردیم. و اینگونه بود که شاعر میگه: آشتی .آشتی. دیگه همیشه آشتی

                                   داشتی.داشتی .نگو دوسم نداشتی 

+ نوشته شده در  بیست و پنجم مهر 1387ساعت 1 بعد از ظهر  توسط الهام | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من الهام هستم.متولد 1358.در 21 شهریور 85 با عشقم(مسعود) تجربه یک عمر با هم بودن را آغاز کردیم.دوستش دارم و میدانم که دوستم دارد. اينجا از همه چيز خواهم نوشت

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1388
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
پیوندها
مادر...معشوقه...همسر
من و همسرم عاشقانه هم را دوست داريم
كالسكه هاي آشنايي من و بهترينم
خانومي و قوقول
خاطرات تينا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان

 

welcome to my blog